.. Lovely Eyes

 

 

ساعت هفت و نیم شب درست زیر تابلوی ایستگاه تاکسی ایستاده بود. سوار که شدم نیم‌رخ‌‍ش را دیدم؛ لاغر و کشیده. احتمالاً بیست و شش-هفت سال بیشتر نداشت.. درها و پنجره‌های ماشین بسته بود و ضبط ماشین، روشن. "دستم را بگیر.. دستم را تو بگیر.." فکر می‌کنم فردمنش بود. خوشم آمد. کلاً کسانی را که این جور آهنگ‌های قدیمی و غیر مزخرف را گوش می‌کنند، دوست دارم.. هرچند پست وبلاگی که آن لحظه در ذهنم شکل گرفت، این بود: "چرا بعضی از راننده‌های تاکسی نمی‌دانند نباید بعضی آهنگ‌ها را در ماشین و جاهای عمومی بگذارند؟ چرا فکر نمی‌کنند شاید با یک جمله‌ای، یک بیتی، یک نفر، یک خاطراتی......؟"

ولی نه او راننده تاکسی بود و نه ماشین‌ش تاکسی. این را وقتی مطمئن شدم که برای برگرداندن بقیه پول من، کیف پالتویی چرم مشکی‌ش را از داشبورد درآورد.. یادم نمی‌آید تا به حال تمام یک مسیر را در آینۀ وسط ماشین، به چشم‌های سیاهی که در تاریکی اتوبان و خیابان‌ها برق می‌زد، خیره شده باشم.. چشمان سیاه و آرام.. نمی‌دانم.. انگار چیزی ته آن چشم‌ها بود.. چیز عجیب و خوشایندی که باعث شد همان طور خیره بمانم.. تصویر دست‌هاش با آن انگشتان لاغر و کشیده که با مهارت روی فرمان می‌چرخیدند، با تمام جزئیات‌ش در ذهنم ثبت شده..

وقتی داشتم تصمیم می‌گرفتم که بخواهم به اندازۀ چند صد متر از ایستگاه پایانی تاکسی‌ها جلوتر برود تا مجبور نباشم ساعت هشتِ شب منتظر اتوبوس بمانم، مثل دختر دبیرستانی‌ها هیجان داشتم. حتی شاید ضربان قلبم هم تند شده بود!.. سه مسافر دیگر زودتر پیاده شده بودند. خیلی راحت قبول کرد که کمی جلوتر هم برود؛ و فکر می‌کنم حتی اگر کلمۀ دربست را هم به زبان نمی‌آوردم، باز هم می‌پذیرفت.. شاید کمتر از یک دقیقه طول کشید.. و خب هنوز نگاه من روی آینۀ ماشین مانده بود.. وقتی رسیدیم و گفتم: ممنون، خیلی لطف کردین.. چقدر تقدیم کنم؟ گفت: هر چقدر دوست دارین.. من نمی‌دونم.. قابلی نداره..

نه.. او راننده تاکسی نبود.. او فقط یک آدمی بود که من باید امشب می‌دیدم‌ش.. از آن آدم‌هایی که حس می‌کنی دیگر هیچ وقت نخواهی دیدشان.. و  باید می‌آمدم برایش این‌ها را می‌نوشتم.. هر چند احتمالِ این که او یک روزی این‌ها را بخواند و خودش را از بین این خطوط بشناسد، چیزی نزدیک به یک در هفتاد میلیون است..

..

 

 

 

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
این روزها ...

آدمی که باید میدیدی اش ... مثل "عمو علی" ناخدایی که من خیره شده بودم به چهره افتاب سوخته اش و به همه چیز فکر میکردم ...

این روزها ...

این اتفاق ها را دوست دارم ... میدانی که؟؟ اتفاق هایی که حس متفاوتی میدهد ... که حتی یک وجب هم که شده بالاتر از زمین میبردت ...

سایبان

دنیا کوچیکتر از این احتمالات ریاضیه ... چقدر دلم عاشقانه خواست.... قشنگ بود , خیلی قشنگ...

زهرا.م

اظهار فضل: گمونم فرامرز اصلانی باشه: دستم بگیر، دستم را تو بگیر، التماس دستم را بپذیر... ها؟ اگر همون باشه که من رسما خاطره دارم از این آهنگ :(

ٍٍمستر گاد..!

ای مرض بگیری تو..بابا یه نمه این پستاتو رژیمی تر کن که ما تحتِ ما از پس هضمش بر بیاد! سر فرصت میام میخونمت... کلی ممنون بابت همه چی..

شیدایی

خوشحالم که قلمت رها شده ... انگار که دیگه وقت نوشتن ملاحظه ی خیلی چیزا رو نمی کنی .. می ذاری کلمات به هر نحوی که دوست دارن جاری بشن .. بی خیال اینکه کی میخونه و کی نمی خونه و چی می شه و چی نمیشه و کی چی میگه و کی چی نمیگه و ... رها نویسی رو دوست دارم .