توی قاب شیشۀ پنجره‌ای ...

 

می‌خواهم بروم بهترین و قشنگ‌ترین و حتی گران‌قیمت‌ترین قاب عکس (شبیه همانی که در پاساژ گلستان نزدیک خانه دیده‌ام) را پیدا کنم و بخرم و بگذارم‌ش بالای تخت‌م یا روی میزم؛ بعد، از کسی که ندارم، عکسی را که ندارم، بگذارم داخل این قاب؛ و هر روز ساعت‌ها و ساعت‌ها به آن نگاه کنم.

..

 

/ 20 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
این روزها..

دیدی بالاخره آمدم؟؟ .. دیدی گریه نمیکردم؟؟ .. حتما آنها منتظر بودند گریه کنم .. سر ِ گم شدن گوشی ام که گفته بودم عادت کرده ام چیزی را داشته باشم و بعد یکهو نداشته باشمش دیگر ..

این روزها..

یادت که می آید با هم خوانده بودیم: بهای عشق چهل شبه ات را چقدر بپردازم تا راضی شوی؟؟ نگویی که ضرر کرده ام؟؟ !!

لکاته

ببین این گودو که گفتی خوبه از اون خوبایی نباشه که من و "گنگ خواب دیده "رفتیم و نوشته بودمااااا از برکت سر اوضاع و احوال پزشکای بیکاری هستیم که وارد تور کافه شدیم هر چی بلدی به من بگو قربونت

محمدرضا طاهري

سلام... قشنگ بود هر چند كه تلخيش همچنان اذيت مي كنه....... فكر مي كنم اگر كمي متفاوت بيان مي شد مي تونست يك شعر خوب باشه... هرچند.. احتمالا قرار نبوده همچين اتفاقي بيفته...

بابا لنگ دراز

میشه این کارها رو هم نکرد و ساعتها و ساعتها به هیچی نگاه کرد، به هیچکس، که هست ولی نیست...

فرزانه

میخوای یه عکس خوشگل بدم بهت؟؟[نیشخند]

لکاته

دختر خوب در انتظار گودو رو که همه ی زیادی(یعنی خیلی ها)خوندن و ثانیا سور بزرگی زدی به ما من بهت افتخار میکنم در یک روز دو یا چند کافه با هم رفتی باید اینکارو امتحان کنیم... ثالثا که اگه میگی خوبه پس خوبه و میریم به یاد شما

این روزها ...

کو پس؟؟ ها؟؟ کو؟؟ خودت گفتی که

رها

آرزوي اين روزهايم ..