برای "سلماز" .. برای "این روزها"ش و این روزهامان..

 

 

 نشسته‌ام جلوی این صفحه و دارم زیر و رو می‌کنم تمام کلماتی را که بلدم، بل که چند کلمه پیدا کنم که کنار هم بگذارم‌شان و جمله بسازم و آخرش نقطه بگذارم. چند کلمه پیدا کنم که بتوانند. که بلد باشند. که بشود با آنها تهِ تهِ چیزی را نشان داد..


چند کلمه پیدا کنم که بگویم دنیا آنقدر نامرد بود که این تنها دلخوشی را هم برای من زیاد دید؛ لابد.. که بگویم باید همیشه جای یک حضور، در زندگی من خالی باشد؛ انگار.. که بگویم تازه داشتم به بودن و دیدن ِ هر روزۀ کسی دل‌گرم می‌شدم.. که بگویم انصاف نبود.. که بگویم؛ که بگویم؛ که بگویم..


اما هیچ.. هیچ کلمه‌ای ادعا نمی‌کند که می‌تواند دیوانگی‌های دوست‌داشتنی دو تا آدم را تصویر کند؛ که گز کردن خیابان‌های پاییز و زمستان و بهار و تابستان را حک کند؛ که زیر باران‌ها و زیر برف‌ها و زیر اشک‌ها ماندن‌ها را بنویسد؛ که سکوت‌ها و بغض‌ها و نگاه‌ها و سر تکان دادن‌ها و لبخندهای تلخ و لرزیدن‌های چانه و چشم‌های قرمز را تاب بیاورد..


هه.. می‌بینی دختر؟.. می‌بینی چقــــــــــــــــدر تنها شده‌ام در میان ایـــــــــــــــــــن همه غریبه؟.. می‌بینی تنهایی‌ام را؟ می‌بینی که تحمل ندارم که کوله پشتی سنگینم را بیندازم روی کولم و در این راهروها راه بروم؟ می‌بینی که تحمل نگاه آدم‌ها و نگاه کردن به آدم‌ها را ندارم؟ می‌بینی؟..


پ.ن: بیا مصداق خوبی شویم و برای چندهزارمین بار صحت این سخن را ثابت کنیم که: شاید کسی را که با او خندیده‌ای، فراموش کنی؛ ولی کسی را که با او گریسته‌ای، هرگز فراموش نخواهی کرد..
..

 

 

 

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزو

http://iranseda.ir/player/?itemid=470581 گوش کن

صابر

با اين عقل آتش‌گرفته سبز برت نمي‌چينم هرگز! گندم مي‌ريزم براي خدا برچينند کبوتران دانه دانه هرچه را که تو نيست.

این روزها ...

دستبند را هم دارم میبرم ...

این روزها ...

جالب است ... اینطور وقتها میبینی بعضی ها که فکرش را هم نمیکردی چقدر دوستت دارند و بعضی ها که فکرش را هم نمیکردی چقدر دوستت ندارند ... وقتی صدای گریه کسی که فکر نمیکردم توی راهرو پیچید و سعی میکردم آرامش کنم و سعی میکردم بغضم را نگه دارم، حس کردم چقدر همدیگر را نمی شناسیم... خوب باش ها!! سرت درد نگیرد ها!! کوله ات را بگذار روی آن مبلمان آمریکایی لابی!!!

زهرا.م

در کشیدگی ِ «چقــــــــدر» و «ایــــــــــــن» مانده ام و آخرش هم معلومم نمی شود که گودی ِ این تنهایی چه اندازه است.

امیر

کجائید؟ چه خبره؟ !!!!!! لبریز از تعجبم و سوال..

این روزها ...

من کشیدگی "چقـــــــــــــــدر" را شاید نه، اما کشیدگِِِِی "ایـــــــــن" را خوب میفهمم ... من با غریبه‌های آنجا خیلی آشنایم ...

یکتا

حالمان خوب نیست ... من آن نگاه سه نفره را می شناسم ها ...

غزال

لحظه ای که این خبر رو شنیدم مبهوت شدم. باورم نمی شد که همون روز صبحش من سلماز رو دیده بودم و با هم گپ کوتاهی هم زدیم... به خودم لرزیدم. نه از سر تعجب، چون از اون خانوم ع. هر کاری برمیاد جز مدیریت درست. تعجب نکردم چون برام عادت شده که تو این مملکت دور خوبها خط قرمز بکشن. تعجب نکردم چون میدونستم که سلماز هم یکی از اون معدود خوبهاست. اینجا ظرفیتش رو نداشت... بگذریم... برای سلماز شاید بد نباشه، به هر حال میره جای دیگه، به هر حال خوبه و خوبیش رو با خودش همه جا می بره. ماییم که یک روح خوب رو در دانشکده از دست دادیم. ماییم که یکی از دوست داشتنی هامون رو از دست دادیم... هرچند که خوب دوستها برای هم می مونند، بدیش اینه که دیگه این دانشکده مرد کاملاَ. دیگه هیچ دلخوشی ای توش نیست... این روزها... این روزها که می گذرد، هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند. احساس می کنم که مرا، از عمق جاده های مه آلود، یک آشنای دور صدا می زند. آهنگ آشنای صدای او، مثل عبور نور، مثل عبور نوروز، مثل صدای آمدن روز است...