فرض کن صبح جمعه باشد و تو تازه بعد از سحری خوابیده باشی؛ خواب هم که نه، بیهوش شده باشی از شببیداری و خستگی زیاد. فرض کن ساعت هشت و هیجده دقیقه باشد و گوشیات کنار بالشت شروع کند به خِر خِر کردن و تو با یک چشم بسته و یک چشم باز، گوشی را برداری و ببینی نوشته: عماد ایز کالینگ. بعد آنقدر گیج خواب باشی که اصلاً نتوانی بفهمی این وقت روز زمان عادی کالینگِ عماد نیست. و انگار نه انگار که لابد باید اتفاقی افتاده باشد که این همکلاسی دانشگاهت این وقت روز زنگ زده. و گوشی را برداری و به طور کاملاً طبیعی شروع کنی به سلام و احوالپرسی و حتی نفهمی که کله سحر وقت گفتن ِ "خسته نباشید" نیست. بعد او کمی مِن و مِن کند و بگوید: ببخشید اگه از خواب بیدارتون کردم. و تو انقدر احمق باشی که فقط با خنده بگویی: اشکالی نداره، دوباره میخوابم. و بعد بگوید: نمیدونستم به کی زنگ بزنم. بقیه بچهها یا خواب بودند یا جواب ندادند. من همیشه خبرای بد دارم.. تحمل شنیدن خبر بد رو دارید؟ و تو که تازه انگار داری کمی هشیار میشوی، چند لحظه توی ذهنت تصویر آدمهای مشترکی که تو و عماد میشناسید، بیاید و برود و با خودت فکر کنی: کی..؟ نکنه دکتر..؟ و بعد فقط صدایت در این حد از گلویت در بیاید که: چی شده؟ و بعد از چند لحظه عماد بتواند بگوید: حمیدرضا... دیشب مُرد... و بعد از آن وقتهایی بشود که معنی کلمات را نمیفهمی. اصلاً نمیفهمی.. فقط بتوانی بگویی: یعنی چی؟؟؟ و عماد که بغض گلویش از چند فرسنگی هم پیداست و هنوز خودش هم گیج است، بگوید: نمیدونم.. از موبایلش بهم زنگ زدند. یه خانومی بود.. انگار حمیدرضا ساعت دو و سه شب از مهمونی خونه دوستش اومده و رسیده خونه و رفته دستشویی و اومده بیرون و افتاده رو زمین... ایست قلبی... خودمم درست نمیدونم قضیه چیه... زنگ بزنید به موبایلش و مراسم تشییع فردا رو بپرسید... بعد دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشید. و چند لحظه فقط سکوت کنید و.. بعد هم یادت نباشد که اصلاً خداحافظی کردهاید یا نه...
بعد همانطور که توی تختت دراز کشیدهای، شروع کنی به نگاه کردن به در و دیوار اتاق و وسایلت و لباسهایت و کتابهایت و.. فکر کنی اگر من جای حمیدرضا بودم.. اگر من الان مرده بودم..
و بعد وقتی یکی دو ساعت گذشت و تو دیگر نتوانسته باشی حتی یک لحظه هم چشم روی هم بگذاری، تازه یادت بیفتد حمیدرضا.. همان پسری که همیشه ردیف آخر کلاس مینشست. همانی که یک مدت به شدت سیگار میکشید ولی دیگر مدتها بود که پیپ دست میگرفت و تو بوی توتون پیپش را دوست داشتی و هر وقت بوی این توتون میآمد، همه میفهمیدند که حمیدرضا در راه است.. همانی که قد نسبتاً کوتاهی داشت و کمی هم تپل بود و موهایش را از پشت کمی بلند کرده بود و میبست.. همانی که شده بود نماینده کلاس و همیشه هر کاری که لازم بود، مثل گرفتن جزوه از استادها و کپی کردن آن و تنظیم برنامه ترم و برنامه امتحانات و هزار کار دیگر، حمیدرضا دنبالش را میگرفت چون هم سر و زبان داشت و هم میتوانست خوب چانه بزند و هم میتوانست از عهده این کارها بربیاید.. همانی که همین چند هفته پیش زنگ زدی به موبایلش و پرسیدی کار ترجمه انجام میدهد یا نه.. همانی که هم شماره خانهاش را داشتی و هم آدرس ایمیلش را.. همانی که بارها در فیس بوک دیده بودیاش و همیشه میگفتی یادم باشد اَد کنم.. همانی که.. همانی که.. همانی که..
و بقیه روز هم به خبر گرفتنها و خبر دادنهای مزخرف اعصاب خُردکن بگذرد. و ساعت ده شب بالاخره بفهمی که فردا صبح قرار است تشییع باشد.. و قرار بگذاری با بقیه بچهها، با نینا و عماد و سیاوش و محمد بروید انقلاب و از آنجا بروید خانه حمیدرضا. بعد تو هرقدر بگویی دوست نداری، نمیتوانی بروی خانهشان، هیچ کس نفهمد و همه بگویند بهتر است برویم خانه..
بعد صبح شنبه بلند شوی و مانتو و مقنعه مشکی بپوشی و کیفت را پر از دستمال کنی برای اشکهایی که یک روز تمام است پشت چشمهایت جمع شده.. بعد بروید و بقیه بچهها یعنی زهرا و رها و مریم و مهدی را هم جلوی خانه ببینی و کمی روبروی خانه معطل بمانید، و هیچ کس جرأت نکند برود داخل خانه، خانهای که حمیدرضا نشسته روی درش و دارد نگاهتان میکند انگار؛ تا این که خانم برادرش بیرون بیاید و اصرار کند که: بفرمائید داخل...
بعد از لحظهای که کفشهایت را درمیآوری و پا به روی فرش راهروی خانه حمیدرضا میگذاری، صدای گریه خودت با گریه بقیه بچهها قاطی بشود و انگار تمام بغضهای همگی با هم بشکند و یک دل سیر گریه کنید.. بعد کسانی که اصلاً نمیشناسیدشان، با دیدن شما شروع کنند به گریه و بگویند: بلند شو حمیدرضا. ببین مهمون داری. ببین همکلاسیهات اومدن. ببین دوستات اومدن..
بعد با بقیه دخترها ردیف بنشینی کنار دیوار و فقط بتوانی به دستمال پناه ببری.. بعد اصلاً نفهمی چقدر زمان میگذرد تا وقتی که میآیند بگویند ماشین حاضر است برای بهشت زهرا.. بعد با قدمهایی که سنگین شده از راهرویی بگذری که عکس حمیدرضا را گذاشتهاند روی میزی کنار عکس مادرش، مادری که یکی دو سال پیش رفته.. و جای خالی خواهری را ببینی که در امریکاست و خدا میداند الان در چه حالی ست..
بعد به بهشت زهرا که میرسید، آن جسم روی برانکارد را که میبینید که میبرند و همه دنبالش میروند و گریه میکنند و شما چند نفر آن روبرو ایستادهاید و فقط دارید بهتزده نگاه میکنید و انگار هنوز هم نمیفهمید چه خبر است اینجا.. بعد نماز بخوانند.. بعد بلندش کنند و بگویند: لا اله الا الله.. بعد ببرند و سوار آمبولانس کنند و بگویند: قطعه 249..
بعد بروید دور آن گودال خالی جمع شوید.. بعد تو یک جایی بایستی که هم کنار است و خلوت است، هم داری تمام صحنه را میبینی.. داری عمق آن گودال خاکی را میبینی.. داری آن جسم روی برانکارد را میبینی که سرتاپا سفید کشیدهاند رویش و انگار محکم بستهاند.. بعد بخواهند آن جسم را بگذارند داخل آن گودال. بعد یک نفر بیاید یک چیزی بگوید که تو نفهمی چه میگوید و نتیجهاش این شود که از گودال بکشندش بیرون. بعد از کمی دوباره بخواهند بگذارند آنجا. بعد تازه همگی فریادشان بلند شود که گودال تنگ است، کوچک است.. بعد دوباره بکشندش بیرون تا گودال را بزرگ کنند.. و تو حالت بد باشد.. خیلی بد باشد.. و نفهمی که اینها یعنی چه. و فکر کنی چرا باید اینقدر به این جسم بیاحترامی شود.. اینقدر...
بعد آن آقا بلندگو را بگیرد دستش و بگوید: اِسمَع حمیدرضا ابن علیرضا.. و بعد تمام تنت شروع کند به لرزیدن.. بعد رها را ببینی که دارد در بغل زهرا از ته دلش گریه میکند. بعد آن یکی زهرا را ببینی که طاقت نیاورده و با آن مانتوی چند ده هزار تومنیاش نشسته روی خاکها و دارد گریه میکند. بعد سیاوش را ببینی که اصلاً نمیبینی و معلوم نیست آن دورها کجا رفته جایی برای خالی کردن بغضش پیدا کند. بعد عماد را ببینی که چشمهایش قرمز قرمز است ولی صورتش مثل همیشه هیچ احساسی را نشان نمیدهد. بعد مهدی را ببینی که دارد زیر لب چیزی میخواند. بعد آرزو را ببینی که تازه خودش را رسانده و هنوز مات و متحیر دارد به شلوغی آدمها نگاه میکند. بعد نینا را ببینی که مدام عقب میرود و جلو میآید و چشمهایش را پاک میکند. بعد حس کنی این جسم به آرامش احتیاج دارد. بعد بروی عقب بایستی و از کیفت آن قرآن کوچک را که خیلی دوست داری دربیاوری و فکر کنی الان وظیفه توست که چیزی بخوانی و باز کنی: یس. والقرآن الحکیم. انک لمن المرسلین...
بعد که آن گودال پُر شد و سنگ سفیدی هم رویش گذاشتند و گلهای گلایل را رویش پرپر کردند و دور و برش خالی شد و فقط مردها ماندند، بروی کنار آرزو زانو بزنی و با ترس و تردید، انگار که هنوز هیچ چیز را باور نکردهای، دو انگشتت را بگذاری گوشه آن سنگ سفید و شروع کنی به خواندن فاتحه.. بعد پدر حمیدرضا بیاید کنار آن سنگ سفید بایستد و بگوید: ممنون که اومدین. اومدین عروسی حمیدرضا. ممنون که تو شادیمون شرکت کردین. عروسی حمیدرضاست. میبینید که..
و بعد همه آدمها را جمع کنند که: برویم.. و تو مدام برگردی به آن سنگ و آن گلها نگاه کنی و با خودت فکر کنی: تموم شد؟ همۀ یه آدم از یه صبح تا ظهر، تموم شد؟ گذاشتندش اونجا و دیگه همه دارند میرند؟ داره تنها میمونه؟...
بعد در تمام راه برگشت، یا همگی ساکت باشید، یا هی هرکس خاطرهای از حمیدرضا یادش بیفتد و تعریف کند و یک لبخند تلخ و بغضی که..
و بعد تا چند روز حالت بد باشد. تا چند روز مدام در حال فکر کردن باشی. آنقدر که نتوانی حتی برای چند لحظه هم فراموش کنی.. به حمیدرضا فکر کنی. به این که ماشینی که تازه خریده بود، چه میشود. به این که کتابها و وسایل و اتاقش چه میشود. به این که حالا دیگر چه فرقی میکند آخرین امتحانات دوره لیسانسش را نداده است هنوز. به این که چه فرقی میکند که میداند تفاوت مکتب کلاسیسم با رمانتیسم چیست؛ میداند کدام کتاب را جیمز جویس نوشته است و کدام را لرد بایرون؛ میداند تفاوت نظریۀ چامسکی با بقیه نظریهها چیست؛ میداند همه اینها را.. میدانست همه اینها را.. ولی حالا دیگر چه فرقی میکند.. به چه دردی میخورد..
به این فکر کنی که وقتی به همین سادگی میشود.. به همین سادگی.. ما آدمها چقــــــــــــــــــــــدر ابلهیم که فکر میکنیم قرار است برای ما این طور نشود. قرار است زنده بمانیم. قرار است همه کار بکنیم. قرار است.. قرار است.. قرار است..
هه..
هه..
هه..
پ.ن: فرض کن تو همه اینها را فرض کرده باشی، و من همه اینها را دیده باشم..
فرض کن..