.. THE END
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸  

 

خب دیگر..

دوران مرخصی استعلاجی من در این خانه تمام شد.. (حالا بماند که تمام عمرم را در مرخصی هستم به نوعی..)

یک روز به این خانه آمدم تا بنویسم.. شاید کمی متفاوت‌تر، شاید کمی بیشتر، شاید کمی راحت‌تر.. و نوشتم هم.. ولی حالا دیگر حس می‌کنم برای چنین کاری، دیگر نیازی به خانۀ جدید ندارم.. عمر اینجا به یک سال هم نرسید البته؛ اما همین چند ماه اینجا را دوست داشتم و راحت بودم و برایم خوب بود و آدم‌ها و نوشته های خوبی را شناختم و ..

حالا دیگر خیلی چیزها برایم حل شده و روشن است.. و دوست دارم دوباره به خانۀ پنج ساله‌ام برگردم و دیگر هیچ وقت نه ترکش کنم و نه بگذارم گرد و غباری به این سنگینی رویش بنشیند..


و از آنجا که دیگر روزها و عددها و مناسبت‌ها (درست مثل خیلی چیزهای دیگر) برایم معنی و اهمیت خاصی ندارند، همین امشب این کار را می‌کنم.. و اصلاً چه بهانه‌ای بهتر از این باران دیوانۀ پاییزی، مثلاً؟..


 کسانی که این خطوط را در مدت این چند ماه می‌خواندند، اگر دل‌شان خواست و  لطف‌شان برقرار بود، می‌توانند با اندکی تغییر نشانی، باز هم به خواندن این خطوطِ "..." ادامه بدهند.. کسانی هم که دیگر عشق‌شان نکشد، بابت همین مدتی که عشق‌شان کشیده بود، ممنون‌دارشان هستم کلی و از این حرف‌ها..

این خانه با این عمر تقریباً کوتاه‌ش هم بماند برای ثبت در تاریخ!..

 

 

خوب باشید..

..

 

 

 نشانی خانۀ قدیمی و از این به بعد، همیشگی ِ من:

yegane24.persianblog.ir

..

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
تنها صداست که می‌ماند ؟..
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸  

 

 این آقای همکار جدیدمان، عجیب صدایش شبیه صدای توست، و مدام که حرف می‌زند ..

 

 

پ.ن: مخاطب این "تو" در این یک جمله، عمراً بتواند تشخیص بدهد که منظور من خودِ خودش است !..

 

 


کلمات کلیدی:
آی آدم‌ها ..
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸  

 

هیچ وقت تا به حال نفهمیده‌ام و شاید هیچ وقت هم نفهمم که

1- چرا آدم‌ها اینقدر خوشحالند؟

2- چرا آدم‌ها اینقدر بچه‌اند؟

..


کلمات کلیدی:
هه ..
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸  

 

 مگر من نگفته بودم که راننده‌های تاکسی باید بفهمند که بعضی آهنگ‌ها را نباید در ماشین و در یک جای عمومی پخش کنند؟


پس چرا آن شب، پخش ِ آن پسرک احمق داشت می‌خواند:
کجاس؟ بگو
اون که برات می‌مرده، کو؟
..
..

 

 


کلمات کلیدی:
ممنون..
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸  

 

 و دارم فکر می‌کنم یعنی مرحلۀ نسبتاً جدید زندگی من به همین راحتی و سادگی شروع شده است؟ یعنی چیزی که فکر می‌کردم اگر یک روز تصمیم بگیرم و به سراغش بروم، لابد باید مدت‌ها بگذرد تا بتوانم به آن برسم، حالا در عرض دو روز، بدون مقدمه و در کمال آرامش و راحتی انجام شده است؟

انگار گاهی خدا کاری می‌کند که مجبور شوی از عمیق‌ترین نقطۀ وجودت، از او سپاسگزاری کنی.. از بس که خوب می‌داند چه کار کند..

..

پ.ن: شاید یک روز حوصلۀ بیشتر حرف زدن در این باره را پیدا کردم..

 

 


کلمات کلیدی:
..
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  

 

وقتی تو نیستی

نه هست‌های ما چونان که بایدند

نه بایدها

..

 

 

..

 

 

یکشنبه 10 آبان

ساعت 16

دانشگاه تهران

دانشکده ادبیات و علوم انسانی

تالار فردوسی

..

 

پنجشنبه 14 آبان

ساعت 19-16

خانه شاعران ایران

خیابان دولت

..

 

 


کلمات کلیدی:
.. Lovely Eyes
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸  

 

 

ساعت هفت و نیم شب درست زیر تابلوی ایستگاه تاکسی ایستاده بود. سوار که شدم نیم‌رخ‌‍ش را دیدم؛ لاغر و کشیده. احتمالاً بیست و شش-هفت سال بیشتر نداشت.. درها و پنجره‌های ماشین بسته بود و ضبط ماشین، روشن. "دستم را بگیر.. دستم را تو بگیر.." فکر می‌کنم فردمنش بود. خوشم آمد. کلاً کسانی را که این جور آهنگ‌های قدیمی و غیر مزخرف را گوش می‌کنند، دوست دارم.. هرچند پست وبلاگی که آن لحظه در ذهنم شکل گرفت، این بود: "چرا بعضی از راننده‌های تاکسی نمی‌دانند نباید بعضی آهنگ‌ها را در ماشین و جاهای عمومی بگذارند؟ چرا فکر نمی‌کنند شاید با یک جمله‌ای، یک بیتی، یک نفر، یک خاطراتی......؟"

ولی نه او راننده تاکسی بود و نه ماشین‌ش تاکسی. این را وقتی مطمئن شدم که برای برگرداندن بقیه پول من، کیف پالتویی چرم مشکی‌ش را از داشبورد درآورد.. یادم نمی‌آید تا به حال تمام یک مسیر را در آینۀ وسط ماشین، به چشم‌های سیاهی که در تاریکی اتوبان و خیابان‌ها برق می‌زد، خیره شده باشم.. چشمان سیاه و آرام.. نمی‌دانم.. انگار چیزی ته آن چشم‌ها بود.. چیز عجیب و خوشایندی که باعث شد همان طور خیره بمانم.. تصویر دست‌هاش با آن انگشتان لاغر و کشیده که با مهارت روی فرمان می‌چرخیدند، با تمام جزئیات‌ش در ذهنم ثبت شده..

وقتی داشتم تصمیم می‌گرفتم که بخواهم به اندازۀ چند صد متر از ایستگاه پایانی تاکسی‌ها جلوتر برود تا مجبور نباشم ساعت هشتِ شب منتظر اتوبوس بمانم، مثل دختر دبیرستانی‌ها هیجان داشتم. حتی شاید ضربان قلبم هم تند شده بود!.. سه مسافر دیگر زودتر پیاده شده بودند. خیلی راحت قبول کرد که کمی جلوتر هم برود؛ و فکر می‌کنم حتی اگر کلمۀ دربست را هم به زبان نمی‌آوردم، باز هم می‌پذیرفت.. شاید کمتر از یک دقیقه طول کشید.. و خب هنوز نگاه من روی آینۀ ماشین مانده بود.. وقتی رسیدیم و گفتم: ممنون، خیلی لطف کردین.. چقدر تقدیم کنم؟ گفت: هر چقدر دوست دارین.. من نمی‌دونم.. قابلی نداره..

نه.. او راننده تاکسی نبود.. او فقط یک آدمی بود که من باید امشب می‌دیدم‌ش.. از آن آدم‌هایی که حس می‌کنی دیگر هیچ وقت نخواهی دیدشان.. و  باید می‌آمدم برایش این‌ها را می‌نوشتم.. هر چند احتمالِ این که او یک روزی این‌ها را بخواند و خودش را از بین این خطوط بشناسد، چیزی نزدیک به یک در هفتاد میلیون است..

..

 

 

 


کلمات کلیدی:
..
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸  

 

 

این روزها حس می‌کنم به شدت تــــــــــــــــه کشیده‌ام..

 

شاید همین..

 

 

 


کلمات کلیدی:
برای "سلماز" .. برای "این روزها"ش و این روزهامان..
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸  

 

 

 نشسته‌ام جلوی این صفحه و دارم زیر و رو می‌کنم تمام کلماتی را که بلدم، بل که چند کلمه پیدا کنم که کنار هم بگذارم‌شان و جمله بسازم و آخرش نقطه بگذارم. چند کلمه پیدا کنم که بتوانند. که بلد باشند. که بشود با آنها تهِ تهِ چیزی را نشان داد..


چند کلمه پیدا کنم که بگویم دنیا آنقدر نامرد بود که این تنها دلخوشی را هم برای من زیاد دید؛ لابد.. که بگویم باید همیشه جای یک حضور، در زندگی من خالی باشد؛ انگار.. که بگویم تازه داشتم به بودن و دیدن ِ هر روزۀ کسی دل‌گرم می‌شدم.. که بگویم انصاف نبود.. که بگویم؛ که بگویم؛ که بگویم..


اما هیچ.. هیچ کلمه‌ای ادعا نمی‌کند که می‌تواند دیوانگی‌های دوست‌داشتنی دو تا آدم را تصویر کند؛ که گز کردن خیابان‌های پاییز و زمستان و بهار و تابستان را حک کند؛ که زیر باران‌ها و زیر برف‌ها و زیر اشک‌ها ماندن‌ها را بنویسد؛ که سکوت‌ها و بغض‌ها و نگاه‌ها و سر تکان دادن‌ها و لبخندهای تلخ و لرزیدن‌های چانه و چشم‌های قرمز را تاب بیاورد..


هه.. می‌بینی دختر؟.. می‌بینی چقــــــــــــــــدر تنها شده‌ام در میان ایـــــــــــــــــــن همه غریبه؟.. می‌بینی تنهایی‌ام را؟ می‌بینی که تحمل ندارم که کوله پشتی سنگینم را بیندازم روی کولم و در این راهروها راه بروم؟ می‌بینی که تحمل نگاه آدم‌ها و نگاه کردن به آدم‌ها را ندارم؟ می‌بینی؟..


پ.ن: بیا مصداق خوبی شویم و برای چندهزارمین بار صحت این سخن را ثابت کنیم که: شاید کسی را که با او خندیده‌ای، فراموش کنی؛ ولی کسی را که با او گریسته‌ای، هرگز فراموش نخواهی کرد..
..

 

 

 


کلمات کلیدی:
توی قاب شیشۀ پنجره‌ای ...
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸  

 

می‌خواهم بروم بهترین و قشنگ‌ترین و حتی گران‌قیمت‌ترین قاب عکس (شبیه همانی که در پاساژ گلستان نزدیک خانه دیده‌ام) را پیدا کنم و بخرم و بگذارم‌ش بالای تخت‌م یا روی میزم؛ بعد، از کسی که ندارم، عکسی را که ندارم، بگذارم داخل این قاب؛ و هر روز ساعت‌ها و ساعت‌ها به آن نگاه کنم.

..

 


کلمات کلیدی:
عادت می‌کنیم ..
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸  

 

مرده‌شور، آدم را ببرد

که اینقدر زود عادت می‌کند

و اینقدر زود یادش می‌رود و باز به چیز دیگری عادت می‌کند و

دوباره و دوباره و دوباره و

..

 

 


کلمات کلیدی:
..
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸  

 

دارم یاد می‌گیرم که چطور قبل از به دست آوردن حتی، از دست بدهم ..

 

هه ..


کلمات کلیدی:
خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم ..
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸  

 

 

 

شیوۀ چشمت فریب جنگ داشت

ما ندانستیم و صلح انگاشتیم

..

..

 


کلمات کلیدی:
..
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸  

 

 

وای ..

خدایا ..

 

 

 /http://www.worldometers.info/fa

 

..

 

 

 


کلمات کلیدی:
چقدر نقشه کشیدم برای زندگی‌ام.. بعید نیست که آن را اجل به باد دهد..
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸  

 

 

فرض کن صبح جمعه باشد و تو تازه بعد از سحری خوابیده باشی؛ خواب هم که نه، بیهوش شده باشی از شب‌بیداری و خستگی زیاد. فرض کن ساعت هشت و هیجده دقیقه باشد و گوشی‌ات کنار بالش‌ت شروع کند به خِر خِر کردن و تو با یک چشم بسته و یک چشم باز، گوشی را برداری و ببینی نوشته: عماد ایز کالینگ. بعد آنقدر گیج خواب باشی که اصلاً نتوانی بفهمی این وقت روز زمان عادی کالینگِ عماد نیست. و انگار نه انگار که لابد باید اتفاقی افتاده باشد که این همکلاسی دانشگاه‌ت این وقت روز زنگ زده. و گوشی را برداری و به طور کاملاً طبیعی شروع کنی به سلام و احوالپرسی و حتی نفهمی که کله سحر وقت گفتن ِ "خسته نباشید" نیست. بعد او کمی مِن و مِن کند و بگوید: ببخشید اگه از خواب بیدارتون کردم. و تو انقدر احمق باشی که فقط با خنده بگویی: اشکالی نداره، دوباره می‌خوابم. و بعد بگوید: نمی‌دونستم به کی زنگ بزنم. بقیه بچه‌ها یا خواب بودند یا جواب ندادند. من همیشه خبرای بد دارم.. تحمل شنیدن خبر بد رو دارید؟ و تو که تازه انگار داری کمی هشیار می‌شوی، چند لحظه توی ذهنت تصویر آدم‌های مشترکی که تو و عماد می‌شناسید، بیاید و برود و با خودت فکر کنی: کی..؟ نکنه دکتر..؟ و بعد فقط صدایت در این حد از گلویت در بیاید که: چی شده؟ و بعد از چند لحظه عماد بتواند بگوید: حمیدرضا... دیشب مُرد... و بعد از آن وقت‌هایی بشود که معنی کلمات را نمی‌فهمی. اصلاً نمی‌فهمی.. فقط بتوانی بگویی: یعنی چی؟؟؟ و عماد که بغض گلویش از چند فرسنگی هم پیداست و هنوز خودش هم گیج است، بگوید: نمی‌دونم.. از موبایلش بهم زنگ زدند. یه خانومی بود.. انگار حمیدرضا ساعت دو و سه شب از مهمونی خونه دوستش اومده و رسیده خونه و رفته دستشویی و اومده بیرون و افتاده رو زمین... ایست قلبی... خودمم درست نمی‌دونم قضیه چیه... زنگ بزنید به موبایلش و مراسم تشییع فردا رو بپرسید... بعد دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشید. و چند لحظه فقط سکوت کنید و.. بعد هم یادت نباشد که اصلاً خداحافظی کرده‌اید یا نه...


بعد همانطور که توی تختت دراز کشیده‌ای، شروع کنی به نگاه کردن به در و دیوار اتاق و وسایلت و لباس‌هایت و کتاب‌هایت و.. فکر کنی اگر من جای حمیدرضا بودم.. اگر من الان مرده بودم..


و بعد وقتی یکی دو ساعت گذشت و تو دیگر نتوانسته باشی حتی یک لحظه هم چشم روی هم بگذاری، تازه یادت بیفتد حمیدرضا.. همان پسری که همیشه ردیف آخر کلاس می‌نشست. همانی که یک مدت به شدت سیگار می‌کشید ولی دیگر مدت‌ها بود که پیپ دست می‌گرفت و تو بوی توتون پیپ‌ش را دوست داشتی و هر وقت بوی این توتون می‌آمد، همه می‌فهمیدند که حمیدرضا در راه است.. همانی که قد نسبتاً کوتاهی داشت و کمی هم تپل بود و موهایش را از پشت کمی بلند کرده بود و می‌بست.. همانی که شده بود نماینده کلاس و همیشه هر کاری که لازم بود، مثل گرفتن جزوه از استادها و کپی کردن آن و تنظیم برنامه ترم و برنامه امتحانات و هزار کار دیگر، حمیدرضا دنبالش را می‌گرفت چون هم سر و زبان داشت و هم می‌توانست خوب چانه بزند و هم می‌توانست از عهده این کارها بربیاید.. همانی که همین چند هفته پیش زنگ زدی به موبایلش و پرسیدی کار ترجمه انجام می‌دهد یا نه.. همانی که هم شماره خانه‌اش را داشتی و هم آدرس ای‌میلش را.. همانی که بارها در فیس بوک دیده بودی‌اش و همیشه می‌گفتی یادم باشد اَد کنم.. همانی که.. همانی که.. همانی که..


و بقیه روز هم به خبر گرفتن‌ها و خبر دادن‌های مزخرف اعصاب خُردکن بگذرد. و ساعت ده شب بالاخره بفهمی که فردا صبح قرار است تشییع باشد.. و قرار بگذاری با بقیه بچه‌ها، با نینا و عماد و سیاوش و محمد بروید انقلاب و از آنجا بروید خانه حمیدرضا. بعد تو هرقدر بگویی دوست نداری، نمی‌توانی بروی خانه‌شان، هیچ کس نفهمد و همه بگویند بهتر است برویم خانه..


بعد صبح شنبه بلند شوی و مانتو و مقنعه مشکی بپوشی و کیفت را پر از دستمال کنی برای اشک‌هایی که یک روز تمام است پشت چشم‌هایت جمع شده.. بعد بروید و بقیه بچه‌ها یعنی زهرا و رها و مریم و مهدی را هم جلوی خانه ببینی و کمی روبروی خانه معطل بمانید، و هیچ کس جرأت نکند برود داخل خانه، خانه‌ای که حمیدرضا نشسته روی درش و دارد نگاه‌تان می‌کند انگار؛ تا این که خانم برادرش بیرون بیاید و اصرار کند که: بفرمائید داخل...


بعد از لحظه‌ای که کفش‌هایت را درمی‌آوری و پا به روی فرش راهروی خانه حمیدرضا می‌گذاری، صدای گریه خودت با گریه بقیه بچه‌ها قاطی بشود و انگار تمام بغض‌های همگی با هم بشکند و یک دل سیر گریه کنید.. بعد کسانی که اصلاً نمی‌شناسیدشان، با دیدن شما شروع کنند به گریه و بگویند: بلند شو حمیدرضا. ببین مهمون داری. ببین همکلاسی‌هات اومدن. ببین دوستات اومدن..


بعد با بقیه دخترها ردیف بنشینی کنار دیوار و فقط بتوانی به دستمال پناه ببری.. بعد اصلاً نفهمی چقدر زمان می‌گذرد تا وقتی که می‌آیند بگویند ماشین حاضر است برای بهشت زهرا.. بعد با قدم‌هایی که سنگین شده از راهرویی بگذری که عکس حمیدرضا را گذاشته‌اند روی میزی کنار عکس مادرش، مادری که یکی دو سال پیش رفته.. و جای خالی خواهری را ببینی که در امریکاست و خدا می‌داند الان در چه حالی ست..


بعد به بهشت زهرا که می‌رسید، آن جسم روی برانکارد را که می‌بینید که می‌برند و همه دنبالش می‌روند و گریه می‌کنند و شما چند نفر آن روبرو ایستاده‌اید و فقط دارید بهت‌زده نگاه می‌کنید و انگار هنوز هم نمی‌فهمید چه خبر است اینجا.. بعد نماز بخوانند.. بعد بلندش کنند و بگویند: لا اله الا الله.. بعد ببرند و سوار آمبولانس کنند و بگویند: قطعه 249..


بعد بروید دور آن گودال خالی جمع شوید.. بعد تو یک جایی بایستی که هم کنار است و خلوت است، هم داری تمام صحنه را می‌بینی.. داری عمق آن گودال خاکی را می‌بینی.. داری آن جسم روی برانکارد را می‌بینی که سرتاپا سفید کشیده‌اند رویش و انگار محکم بسته‌اند.. بعد بخواهند آن جسم را بگذارند داخل آن گودال. بعد یک نفر بیاید یک چیزی بگوید که تو نفهمی چه می‌گوید و نتیجه‌اش این شود که از گودال بکشندش بیرون. بعد از کمی دوباره بخواهند بگذارند آنجا. بعد تازه همگی فریادشان بلند شود که گودال تنگ است، کوچک است.. بعد دوباره بکشندش بیرون تا گودال را بزرگ کنند.. و تو حالت بد باشد.. خیلی بد باشد.. و نفهمی که اینها یعنی چه. و فکر کنی چرا باید اینقدر به این جسم بی‌احترامی شود.. اینقدر...


بعد آن آقا بلندگو را بگیرد دستش و بگوید: اِسمَع حمیدرضا ابن علیرضا.. و بعد تمام تنت شروع کند به لرزیدن.. بعد رها را ببینی که دارد در بغل زهرا از ته دلش گریه می‌کند. بعد آن یکی زهرا را ببینی که طاقت نیاورده و با آن مانتوی چند ده هزار تومنی‌اش نشسته روی خاک‌ها و دارد گریه می‌کند. بعد سیاوش را ببینی که اصلاً نمی‌بینی و معلوم نیست آن دورها کجا رفته جایی برای خالی کردن بغضش پیدا کند. بعد عماد را ببینی که چشم‌هایش قرمز قرمز است ولی صورتش مثل همیشه هیچ احساسی را نشان نمی‌دهد. بعد مهدی را ببینی که دارد زیر لب چیزی می‌خواند. بعد آرزو را ببینی که تازه خودش را رسانده و هنوز مات و متحیر دارد به شلوغی آدم‌ها نگاه می‌کند. بعد نینا را ببینی که مدام عقب می‌رود و جلو می‌آید و چشم‌هایش را پاک می‌کند. بعد حس کنی این جسم به آرامش احتیاج دارد. بعد بروی عقب بایستی و از کیفت آن قرآن کوچک را که خیلی دوست داری دربیاوری و فکر کنی الان وظیفه توست که چیزی بخوانی و باز کنی: یس. والقرآن الحکیم. انک لمن المرسلین...


بعد که آن گودال پُر شد و سنگ سفیدی هم رویش گذاشتند و گل‌های گلایل را رویش پرپر کردند و دور و برش خالی شد و فقط مردها ماندند، بروی کنار آرزو زانو بزنی و با ترس و تردید، انگار که هنوز هیچ چیز را باور نکرده‌ای، دو انگشت‌ت را بگذاری گوشه آن سنگ سفید و شروع کنی به خواندن فاتحه.. بعد پدر حمیدرضا بیاید کنار آن سنگ سفید بایستد و بگوید: ممنون که اومدین. اومدین عروسی حمیدرضا. ممنون که تو شادی‌مون شرکت کردین. عروسی حمیدرضاست. می‌بینید که..


و بعد همه آدم‌ها را جمع کنند که: برویم.. و تو مدام برگردی به آن سنگ و آن گل‌ها نگاه کنی و با خودت فکر کنی: تموم شد؟ همۀ یه آدم از یه صبح تا ظهر، تموم شد؟ گذاشتندش اونجا و دیگه همه دارند می‌رند؟ داره تنها می‌مونه؟...


بعد در تمام راه برگشت، یا همگی ساکت باشید، یا هی هرکس خاطره‌ای از حمیدرضا یادش بیفتد و تعریف کند و یک لبخند تلخ و بغضی که..


و بعد تا چند روز حالت بد باشد. تا چند روز مدام در حال فکر کردن باشی. آنقدر که نتوانی حتی برای چند لحظه هم فراموش کنی.. به حمیدرضا فکر کنی. به این که ماشینی که تازه خریده بود، چه می‌شود. به این که کتاب‌ها و وسایل و اتاقش چه می‌شود. به این که حالا دیگر چه فرقی می‌کند آخرین امتحانات دوره لیسانس‌ش را نداده است هنوز. به این که چه فرقی می‌کند که می‌داند تفاوت مکتب کلاسیسم با رمانتیسم چیست؛ می‌داند کدام کتاب را جیمز جویس نوشته است و کدام را لرد بایرون؛ می‌داند تفاوت نظریۀ چامسکی با بقیه نظریه‌ها چیست؛ می‌داند همه این‌ها را.. می‌دانست همه این‌ها را.. ولی حالا دیگر چه فرقی می‌کند.. به چه دردی می‌خورد..


 به این فکر کنی که وقتی به همین سادگی می‌شود.. به همین سادگی.. ما آدم‌ها چقــــــــــــــــــــــدر ابلهیم که فکر می‌کنیم قرار است برای ما این طور نشود. قرار است زنده بمانیم. قرار است همه کار بکنیم. قرار است.. قرار است.. قرار است..


هه..
هه..
هه..


پ.ن: فرض کن تو همه این‌ها را فرض کرده باشی، و من همه این‌ها را دیده باشم..
فرض کن..

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
..
ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸  

 

 

 

 

.. یاد من باشد تنها هستم ..

..

 

 

 

 

 

یاد من باشد

یاد من باشد

یاد من باشد

لطفاً

..

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
ای وای دلم دلم دلم ..
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸  

 

هیچ کس به من نزدیک نشود.

هیچ کس.

مثل کُشنده‌ترین زهر دنیا، تلخم. همان زهری که خود مرا هم مدت‎هاست کُشته. درست مثل همان زهر.

 

 

من نمی‌توانم از آن آدم‌ها باشم.

نمی‌توانم.

 

 

 

 

"اینجا نباید به کسی نزدیک شد.. آدم‌ها از دور، دوست‌داشتنی‌ترند.."

 

 

 


کلمات کلیدی:
..
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸  

 

 

 

کسی نفهمید غمم چی بوده

دلیل یک عمر ماتمم چی بوده

..

..

 

 

 


کلمات کلیدی:
حرمت نگه دار.. دلم.. گلم.. کاین اشک‌ها خون‌بهای عمر رفته من است..
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸  

 

 

 

 

 

 به تقویم نگاه کن ..

پنج سال بی پناهی گذشت ..

 

 

 

..

 

 

 

و چه سخت است حرمت نگه داشتن..

دلم..

گلم..

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
تغییر ..
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸  

 

چند ماه پیش، یک روزی اینجا نوشتم:

دارم فکر می‌کنم چه حیف که کسی را ندارم که فردا صبح به خاطر او کفش‌ نوی آبی رنگی را بپوشم که امروز خریدم و با خوشحالی به طرفش بدوم و نشانش بدهم و بگویم چقدر دوستش دارم..
چه حیف..
این کفش‌ها واقعا دوست داشتنی‌اند! ..
 

 

حالا خوشحالم که می‌توانم بیایم بنویسم:

دارم فکر می‌کنم چه خوب که کسی را ندارم که فردا صبح به خاطر او کفش نوی آبی رنگی را بپوشم که امروز خریدم و با خوشحالی به طرفش بدوم و نشانش بدهم و بگویم چقدر دوستش دارم..

چه خوب.. 

این کفش‌ها  واقعاً دوست‌داشتنی‌اند!..

 

 

هه ..

 

 


کلمات کلیدی: